محمد بن حسين البيهقي

671

تاريخ بيهقى ( فارسي )

وكيل آن قوم است ، و و الله كه نيستم 1 و هرگز نبوده‌ام و به هيچ روزگار جز مصلحت نجسته‌ام . و به پندنامه 2 و رسول شغل گرگانيان راست شود ، اگر غرضى ديگر نيست 3 . امير گفت : اغراض ديگر است ، چنان كه چند مجلس شنيده‌اى ، و ناچار مىبايد رفت . گفتم : ايزد ، عزّ و جلّ ، خير و خيريّت 4 بدين حركت مقرون كناد . و بازگشتم . و وزير منتظر مىبود و خبر شنوده بود كه با من تنها خلوت كرده است ، چون آنجا آمدم ، و وزير گفت : دير ماندى . بازگفتم كه چه رفت . گفت : تدبير اين عراقى در سر اين مرد پيچيده است و استوار نهاده بسرخس ، و اينجا به نشابور هر روز مىپروراند و شيرين مىكند ؛ و ببينى كه ازينجا چه شكافد 5 و چه بينم ؛ و هر چند چنين است من رقعتى خواهم نبشت و سخن را گشاده‌تر بگفت ، و آن جز ترا عرضه نبايد كرد . گفتم « چنين كنم ، امّا پندارم 6 كه سود ندارد . » خواجه گفت : « آنچه بر من است بكنم تا فردا روز 7 كه ازين رفتن پشيمان شود - و و الله كه شود ، و بطمع محال 8 و استبداد 9 درين كار پيچيده است 10 - نتواند گفت كه كسى نبود كه ما را بازنمودى 11 خطا و ناصوابى اين رفتن - و بر دست تو از آن مىخواهم تا تو گواه من باشى . و دانم كه سخت ناخوشش آيد - و مرا متّهم مىدارد ، متّهم‌تر گردم - و سقط 12 گويد ، امّا روا دارم و به هيچ حال نصيحت بازنگيرم . » گفتم : « خداوند سخت نيكو مىگويد ، كه دين و اعتقاد و حقّ نعمت شناختن اين است . » و بديوان رفتم و نامه‌ها فرموده بود بمرو و بلخ و جايهاى ديگر نبشته آمد و گسيل كرده شد . ديگر روز چون بار بگسست و خواجه بازگشت ، امير گفت « هم بر آن جمله‌ايم كه پس فردا برويم . » خواجه گفت « مبارك باشد و همه مراد حاصل شود . و بنده هم برين معانى رقعتى نبشته است و بونصر را پيغامى داده ، اگر رأى عالى بيند ، رساند 13 . » گفت : نيك آمد . بازگشتند و آن رقعت به بو نصر داد ، و سخت مشبع 14 نبشته بود و نصيحتهاى جزم كرده و مصرّح 15 بگفته كه : « بندگان را نرسد 16 كه خداوندان را گويند كه فلان كار بايد كردن كه خداوندان بزرگ هر چه خواهند كنند و فرمايند ، امّا رسم و شرط است كه بنده‌يى كه اين محل يافته باشد از اعتماد خداوند كه من يافته‌ام ،